دولت بی منتقد مستعجل است

اول یک نکته را تذکر دهم: معتقدم همه ی ما آحاد ملت ایران، باید به بهترین شیوه ممکن، با استحصال همه توانمندی ها و استخدام همه دانشمندی ها، در اندیشه ی روشن ساختن شمعی باشیم برای تاباندن نوری به تاریکی هایی که شب و روزمان را به لعنت فرستادن بر آن می گذرانیم.

همین مقدمه ی موجز، مراد این حقیر را از نگارش این مطلب روشن تر می سازد: این که از بهر نصیحه لائمه المسلمین، کلامی کوتاه خطاب به دولتیان عزیزمان رانده باشم و از سر سوختگی ناشی از فهم برخی فرآیندهای غلط آفرین، درد دلی ساخته باشم.

بگذارید یکی دو خاطره را مثال بزنم، تحلیل خلاصه اش را هم می گویم. بعدالمرور، مخاطبان عزیز، خود خواهند دانست که مستعجل بودن دولت بی منتقد از چه روی ادعای درستی است.

مثال اول: فرآیند غلط سوزاندن کارت بنزین خلق الله در دولت نهم – یادم هست شبی از لیالی آن سال نخست سهمیه بندی بنزین، دو نفر از میهمانان را تکریماً از منزلمان در غرب تهران به مقصدشان در شرق تهران بردم و قصد رجوع داشتم. درجه نمایشگر بنزین خودرو در راه برگشت به نعره برخاست. رفتم پمپ بنزین تقاطع بهبودی و آزادی. کارت را که در محل مربوطه وارد ساختم، پیغام آمد که کارت شما فاقد اعتبار است. از متصدی جایگاه پرسیدم این یعنی چه؟ گفت کارتت را سوزانده اند. گفتم کارت که دست من است و من هم جایی برای سوزاندن تقاضا نداده ام…

القصه شب را بی بنزین سر بر بالین گذاشتیم! با توجه به مرض کلان نگری، فردا صبح تفحصی در اینترنت نمودم و با چند تلفن، ایراد کار دستم آمد: فرآیند سوزاندن کارت سوخت این گونه بود: شخص متقاضی سوزاندن کارت، به اداره پست مراجعه می نمود و می گفت می خواهم کارتم را بسوزانم چون گم شده است. مأمور مربوطه با درج صرفاً یک عدد – که به نظرم VIN number بود – کارت را می سوزاند. حال تصور بفرمایید ایشان این شماره را اشتباه وارد می نمود! نتیجه اش می شد همین که من در آن شب گرفتارش شدم. باور کنید در آن سال صدها هزار کارت سوخت با چنین شیوه هایی اشتباهاً سوزانده شدند. راه حل ساده ی ماجرا اما چه بود؟ این که در آن فرم رایانه ای سوزش (!) کارت سوخت، هم زمان از دو مشخصه برای تعیین کارت مورد نظر استفاده می شد تا در صورت اشتباه بودن یک مشخصه، پس از رجوع به بانک اطلاعاتی مربوطه، فی الفور جیغ نرم افزار درمی آمد که داده ها اشتباهاً وارد شده اند.

این موضوع برای من بسیار دردناک بود، از دو منظر: یکی این که در کشوری که تا قبل از سهمیه بندی و کارتی شدن سوخت، آن همه کار شبکه ای بانکی با امنیت فراوان در حال اجرا بود (و اتفاقاً هنوز هم نظر من این است که از نظر سامانه های بانکی جزء پیش رفته ترین کشورهای دنیا هستیم)، چرا باید چنین خطایی در تعاریف ابتدایی و بدیهی سامانه کارت سوخت رخ دهد؟ دوم این که چرا هیچ کس گوش شنوایی برای اصلاح این ایراد ندارد؟! باور کنید برای اصلاح این معضل و رهانیدن سرزمینی از این مشکل، به شکلی پیشنهاد بر کف، هم با چند نفر در ستاد مدیریت سوخت گفت و شنود کردم، هم با چند نفر در شرکت پخش فرآورده های نفتی، هم با چند نفر در شرکتی که متعلق به ناجا بود و کار چاپ کارت ها را انجام می داد و … اما بدبختانه، آن چه به جایی نمی رسید فریاد بود! آن چه «ناشنیدنی و ناخواستنی» بود، انتقاد دوستانه و برادرانه و «دل سوزانه» بود (چه رسد به انتقادات تند و تیز و کین سان!)

مثال دوم: فرآیند غلط تعیین نیازمندان سبد کالای شماره ی یک در دولت یازدهم – اینجا دیگر لازم نیست از خاطرات کهن برگی کند و در این مقال آورد. تقریباً همه ی ما می دانیم که روال تعیین نیازمندان سبد کالای شماره ی یک بسیار پرغلط بوده است. البته به عنوان یک دانشگاه نوردیده ی دفتر سیاه ساخته، می دانم که ادعا باید مستند به اسناد باشد و ارقام. اما علی الحساب، فعلاً هر کس به دور و بر خود نگاه کند تا راستی آزمایی ای تقریبی از این ادعا داشته باشد.

بگذارید مثال خودم را بزنم: تصادفاً روزی از ایام ماقبل تخصیص سبد، از برنامه ی در حال پخش پیک بامدادی رادیو، شنیدم که دولت مردی می گفت قرار است فلان گروه های درآمدی که بالاتر از سطح مشخصی از درآمد قرار دارند (یادم نیست فی المثل بالای چند تومان) بی سبد باشند. باز گفت که قرار است اقشاری چون دانشجویان متأهل، پوشش مندان کمیته ی امداد و بهزیستی و نظایر آنها در زمره ی سبدگیران قلم داد شوند.

با همه ی این احوال، من با حقوق حدود ده برابر حداقل دستمزد کارگری، مستحق دریافت سبد تشخیص داده شدم، اما تعدادی از خویشان و آشنایان و دوستان بی کار و بی سرپرست و بی درآمدم خیر. چرا؟ عرض می کنم: دلیل سبدمندی(!) بنده به احتمال فراوان این بود که من چون دانشجوی متأهل بودم، مستحق سبد تلقی شده بودم، فارغ از این که درآمدم الحمدلله خوب است. مخاطبان تصدیق می فرمایند که این فارغ بودن البته از سر گشاده دستی حکمای طراح نبوده و اتفاقاً از سر جهل ناشی از غرور است، و این غرور نیز اتفاقاً ناشی از منتقد ستیزی است (می دانید که اتفاقاً خیل مشتاقان تحصیل در میان مدیران بخش های دولتی و خصوصی که هم زمان با تحصیل، از نعمت تأهل هم بهره می برند، کم شمار نیست. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل). دلیل بی سبدی بی سبدانِ حقاً مستحق چه بود؟ حدس بنده آن است که طراحان سیاست از بن غلط سبد کالا، سبدسپاری را بر مبنای بانک های اطلاعاتی دم دستشان مبتنی ساختند. یعنی هرجا قبلاً -ولو به غلط- کسی در فهرستی بوده و آن فهرست وی را مستمند شمرده، شانسش خوب بوده و سبد را سهم خود ساخته و هر جا قبلاً – ولو به غلط- فقیری در فهرستی نیامده، اساساً رویه ی سبدسپاری وی را فقیر نشمرده است. و من چند فقره می شناسم از این فقرا را که برای تشکیل پرونده به ادارات «ذی ربط» مراجعه نموده اند اما با توهین و تهدید بی پرونده مانده اند. آنها یقه ی همه ی ما را در روز حساب، حسابی خواهند گرفت.

مع الاسف، در این قضیه نیز طراحان، زیر بار غلط پنداری کارهای غلطشان در سبدبندی کالا نمی روند و بر طبل گوش خراش تکرار خطاها می کوبند و از تبعات اجتماعی اجرای مکرر آن غافلند (ان شاء الله که غافلند).

دل و دماغ چندانی نمانده برای این قلم زن که اکنون تلخی قلمش تاختن گرفته و می رود تا بر زمینش زند! برای اختتام، آن شمع سهم خود را روشن می سازم و نتیجه دو خاطره پیش نوشته را می نویسم:

وجه مشترک هر دو گاف بزرگ پیش گفته، رویکرد عجیب طراحان در مراحل طراحی ماقبل اجرا و شیوه ی نادرست مجریان در مراحل تحلیل مابعد اجراست. هر دو دولتین فخیمه نهم و یازدهم، به سبب تعجیل در اجرای ایده ی خویش و بی سواد دانستن منتقدینشان، نه اجازه ی مشارکت منتقدین و متأثرین را در مرحله ی طراحی دادند و نه تاب تحمل تحلیل های نقادانه ی پس از اجرا داشتند.

دولتیان عزیز! لطفاً، در تدبیر و تمهید کارها، و به ویژه در طراحی نقشه های سترگ و سامانه های بزرگ که اثرات اقتصادی وسیع و تبعات اجتماعی عمیق دارند، پیش از طراحی محرمانه و مقدم بر برنامه نویسی متبخترانه و ماقبل اجرای منتقدستیزانه، دست کم چند جلسه توفان فکری با حضور حضار کاملاً غریبه و اتفاقاً منتقدین غرض ورز از جامعه ی هدف برگزار کنید تا با تیغ تیز نقدشان، ایرادهای کارتان را بگیرند. جای دوری نمی رود. آبروی خودتان حفظ می شود. اگر نکنید، دولتتان مستعجل است!

*********

بعدالتحریر: اگر دولت عزیزمان خواست جلسه ای با نقادان شمع به دست برگزار کند، خیالش راحت باشد که بیشتر این شمع به دستان، برای حضور در جلسه، نه پرتقال و موز و سیب می طلبند، نه در پی صندلی نزدیک تر به سلطان الجلسه اند، نه حق مدیریت و مأموریت و پاداش و ایاب و ذهاب می خواهند، و نه البته مهم تر از همه، در پی ارتقای درجه یا اجتناب از تنزل در سلسله مراتب عمیق سازمانند. این مرض مستور در جمله ی آخری را بدبختانه در جلسات بسیاری، بعینی (من خود به چشم خویشتن) دیده ام که باعث عقل گریزی و بعضاً حتی عقل ستیزی مفرط می شود! پروردگارا برهان!

۱۷۲۷ بازدید از ابتدا ۱ بازدید امروز

این مطلب دارد ۵ نظر

  1. حجت گفت:

    باسلام
    برادربزگوار مثلی است که میگوید :

    اگر کسی خواب باشد با کوچکترین تلنگری ازخواب بیدارمیشود ولی اگر خودش رابه خواب زده باشد هرکاری که بکنید ازخواب بیدارنمیشود
    وحکایت این است برادر گرامی

    مطالب خوبی را عنوان نمودید امیدوارم که این همان تلنگری باشد برای دولتمردان عزیز

    [پاسخ]

    سبحان نظری

    سبحان نظری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۷:۲۰:

    با سپاس از نظرتان. می دانم این که اکنون می نویسم به این مطلب کم ربط است اما چون شما اینطور نوشتید، یاد حدیث نبوی گرانسنگی افتادم که «الناس نیام، فاذا ماتو انتبهوا» یعنی «مردم خوابند، هرگاه مردند، بیدار می شوند».

    [پاسخ]

  2. جواد نظرزاده گفت:

    سلام سبحان جان نمیشد یکم پیچ سختایش جمله بندی تو کم میکرد؟

    [پاسخ]

    سبحان نظری

    سبحان نظری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۷:۱۷:

    سلام. ممنون از نظر خوبتان. دوست بزرگوار دیگری هم همین را گوش زد نمود. به روی چشم. به ایشان هم عرض نمودم که تلاشم این خواهد بود که از این پس در نوشته های نگاشته شده برای مخاطب عام (!) و مطالب اصطلاحاً گیشه پسند (!!)، سر خر قلم را قدری به سوی سادگی و صفا بچرخانیم تا در علف زارهای (در چنین مواردی کم خاصیت ترِ) واژه برای خود نچرد و خواننده را به حواشی نکشاند…
    بگذریم. این کامنت هم شد نقض غرض! به روی چشم!

    [پاسخ]

  3. ابوالفضل گفت:

    کاش گهگاهی برخی از دولتیان نامه حضرت علی به مالک را می خواندند و آنرا سرلوحه کار خود می ساختند .

    [پاسخ]

یک نظر بدهید


کد امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.